|
نشسته در کنارم، اشک بارد شب؛ من این می گویم و دنباله دارد این شب
|
در تاريکی يک گنجه خالی …
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم …
گام بر می دارم در اتاق کوچکم
که نه در مرکز جهانیست
نه در مرکز کوره دهی حتی!
گام بر می دارم و می شمارم قدمهایم را:
سه قدم به پیش،
سه قدم به پس.
سه قدم به پیش،
سه قدم به پس...
و ادامه میدهم این گذار یکه را
تا هزار فرسخ راه را رفته باشم
در اتاقی که دیوارهایش
چهارمین قدم آدم را
به آرزویی محال بدل می کند...
فرسخ فرسخ سفر میکنم در خود
و می اندیشم آن چه از خود ساخته ام
یا از من ساخته اند
این دیوارها و این زنجیرهای ناپدید بایدها و نبایدها.
آدما همون قطره هان
سرازیر و سرگردان
تا برسن به دریا
به دریای بهار
سین هفتم سیب سرخی ست،
حسرتا؛ که مرا نصیب ازین سفره ی سنت
سروری نیست.
شرابی مردافکن در جام هواست،
شگفتا؛ که مرا بدین مستی
شوری نیست.
سبوی سبزه پوش در قاب پنجره،
آه؛ چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست.
و کلامی مهربان در نخستین دیدار بامدادی،
فغان؛ که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست.
بهاری دیگرآمده است،
آری؛ اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
«سر آن ندارد امشب که براید آفتابی؟»
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن